تبليغاتX
کافه رباعی


















کافه رباعی

 

یا مُقلب القُلوب والابصار

              یا مُدبر اللیل  والنهار

                         یا محول الحول والاحوال

                                    حول حالنا الی احسن الحال

.........................

بهار =.......!!

بهار=بازگشتن به آیین آب !!

بهار= جان های مردمان منتظر!!

بهار= کهنه سوار همیشگی تقویم!!

بهار= انعکاس لبخند زیبایی های زمین!!

بهار= فریاد بیداری ، تکاپو ، سبزی و رویش!!

پس بهاری باشیم....

.......................

پیشاپیش سال نو مبارک .امیدوارم سال جدید سالی پر از بهترین ها براتون باشه!

دو رباعی تقدیم به شما

 

مهلت بده تا دفع ملالی بکند

در خلوت سبز خود خیالی بکند

اصلا ً ، بشکن، حصار گمنامی را 

این باغچه با بهار حالی بکند

 

 

اینم همینجوری......

 

بیچاره ترین "ندار ها" سارا بود

پای همه ی قمار ها  سارا بود

دارا  ز همان  "دارد"  اول فهمید

دزد همه ی انار ها  سارا بود

 

+نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت1:6توسط ذکریا محمدی | |

 

سلام.......

عذر تاخیر........

دیگه واقعا اومدیم........

...........................................

 

 

هم پنجره از نگاه ، ماتش برده

هم خاطر آسمان کمی  آزرده

حرف دلشان چه بود غیر از باران!!!؟

این توده ی ابر های مادر مرده!! 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت14:33توسط ذکریا محمدی | |

 

سلام

..( شعر تنها مرضی است که زمان و درمان ندارد)..!!!

  فراغتی حاصل شد که دوباره بیام.در این مدت از عزیزانی که نظر دادند و جوابی نگرفتند اول تشکر میکنم و بعد معذرت میخوام.این روزها  مجال کمی دارم.

 .......................................................................

قدری با حوصله بخو نید.متشکرم

 

باران! و دوباره خیس ِ باران! - باران!

من-  پنجره - خودنویس ِ باران! - باران!

چشمان ترم دو صفحه را پر کردند

از این کلمات خیس ِ( باران باران!)

 

پ.ن :باران باران...وامیست از مرحوم قیصر امین پور که با فاتحه اقساطش را پرداخت نمودم.

 

+نوشته شده در دوشنبه 6 دی1389ساعت17:23توسط ذکریا محمدی | |

سلام

نمیدونم چرا ولی باز اومدم ولی این بار فکر کنم آخرین بار باشه .البته تا اسفند.

از نظرات ارزشمندتون ممنونم همه رو خوندم ولی باور کنین فرصت جواب دادن رو ندارم.

نمیدونم آفتاب از کدوم طرف در اومده که غزل سراغ منم اومد.عجیبه.اینو دیشب بعد از خوندن

درس مکانیک سیالات گفتم.تعریف نباشه و منم اهل شعار نیستم..نمیدونم واقعا عجیبه.اینها

هیچ ربطی با هم ندارن.

 

 

اینجا که طاقتِ دلُ هی ، طاق میکنم

چای غزل ، برای خودم داغ میکنم

قل قل قل ِ....انتظار تو و ، میکشم ترا

قلیان کنار چای  غزل  چاق میکنم

گم می شوم ، حوالی چشم های تو

وقتی  نگاه ، به چشم  ِ در ِ باغ میکنم

خش خش...صدای برگ و تو از راه می رسی

من گوشه ای ، کنار ِ دلت اتراق میکنم

وَ ، در خیال بوسه ترا پای این درخت

روباه ِ عاشق ِ  قصه ی  زاغ میکنم

لب سوز و شاعرانه بگو!!!دوست دارمت!!!

چای غزل برای تو هم داغ میکنم!

 

پ ن ۱: البته این درس یه ربط هایی به بحث دما داره!

 

در پناه حق

 التماس دعا

+نوشته شده در پنجشنبه 8 مهر1389ساعت17:58توسط ذکریا محمدی | |

 

سلام...

نه

خداحافظ......

 

من دیگه تا یه مدت نیستم.. یعنی تا اسفند امسال...

دارم برای ارشد آماده میشم.مارو تو یه گوشه ی اون دعاهاتون جا بدین لطفا..

تنهاتون میذارم با یه رباعی..

 

 

اَه....اَه...چه رباعیات سر سنگینی!

یک شاعر ِ ورشکسته ام ، می بینی!!؟

با یَست ، به این خرافه ها تن بدهم

"خیام شدن ، دوروزه  و  تضمینی"

 

التماس دعا

+نوشته شده در چهارشنبه 24 شهریور1389ساعت11:1توسط ذکریا محمدی | |

 

"اندوه" لباس ِ  برگ ، برگت شده است

پاییز!... دوباره  سالمرگت   شده است

در باغ دل بهار را می شکنی

پاییز بگو.....بگو چه مرگت شده است

+نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت17:0توسط ذکریا محمدی | |

 

یک خاطره و یک رباعی حاصل آن

دو روز پیش جاتون خالی با رفقا رفته بودیم به یکی از سفره خونه های سنتی اطراف شهرمون .جای خیلی قشنگیه کنار یه دریاچه با جنگل اطرافش که منظره ی چشم نوازی داره.تا میگن سفره خونه ی سنتی همه یاد چای و قلیون می افتیم.البته من با اولیش موافقم.اما رفقا با دومی مانوس بودن.ساعاتی گذشت ، و یکی از دوستان یکدفعه یه پیشنهادی به من داد که خیلی جا خوردم ، گفته بود که ((...تو که نمیکشی لا اقل همین جا یه رباعی درباره ی قلیون بگو...)).

 من اون لحظه انتظار همه چیو داشتم جز این چون فی البداهه گویی خیلی سخته.باید حداقل یه جوری کم نمی آوردم..خیلی فکر کردم ..مدتی هم به قلیون نگاه کردم . دیدم نمیتونم ازشون تا آخر تفریحمون مهلت خواستم..اونارو تنها گذاشتم و رفتم تا لب دریاچه..همین جوری که داشتم فکر میکردم یهو یه قورباغه توجه منو به خودش جلب کرد که قور قور میکرد .به یاد صدای قلیون افتادم چون شبیه صدای قورباغه بود و همین طور به این ضرب المثل((..آب که سربالا میره قور باغه ابوعطا میخونه)).توی تنگ قلیون هم آب از لوله سربالا میرفت.دیگه امید وار شدم و دفترچمو برداشتم ورباعی زیرو توش یادداشت کردم...

 

با آتش و آب ، هم صدا می خواند

از تاب و تب دل  شما  می خواند

قل قل غرُ قل قل غرُ  قل قل ، قلیان

روی  لبتان   ابوعطا   می خواند

 

 

این رباعی رو هم تو خونه گفتم:

 

قلب تو اگر  تپنده ای در جان است

و چشم تو آتشکده ای بر آن است

اغراق نمی شود بگویم بانو

لبهای تو حکم بهترین  قلیان است

 

 

+نوشته شده در جمعه 8 مرداد1389ساعت12:33توسط ذکریا محمدی | |

 

 

آن لحظه که با تو غرق در لبخندیم

روز و شب و با گره به هم می بندیم

ما را نتوان کنی زمین گیر ای غم

داریم  به  گور پدرت  می خندیم

 

 

مادرم.......

 

هم جنس ِ غرور  ِ قاصدک ، مادر ِ من

سلطان غمم بدون شک ، مادر من

هر جا  بروی ، ذغال ، یادت نرود

بنویس ((...رفیق بی کلک مادر من...))

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد1389ساعت16:13توسط ذکریا محمدی | |

 

رویِ غم  و  غصه کار باید بکنم

خرج ِ دل بی قرار  باید  بکنم

یک روز اگر شده.. نمی دانم کی؟!

از دست ِ دلم فرار باید بکنم

 

 

 .......آقا تو ببخش تا حلالم باشد.......

 ...............................................

آن جمعه که از شما نشانی دارد

با منتظران سر ِ تبانی دارد

دیروز شنیدم مثلا ً می گفتند:

این جمعه نیا جام ِ جهانی دارد

 

+نوشته شده در شنبه 29 خرداد1389ساعت9:25توسط ذکریا محمدی | |

 

گیسوی تو نقش شب، درون قاب است

چشمان  تو ردپایی  از   مهتاب است

طیّ  کاوشی محققان  فهمیدند

برق لب تو  ،ستاره ای کمیاب است

 

 

عمریست ،در التماست هستم، ای عشق

در فاصله ی  مماست  هستم ای  عشق

پس کی تو به خانه ی دلم می آیی!

من منتظر  تماست هستم ای  عشق

 

 

دوران اجل رسیده و   تعطیلی !

مرگ آمده است.... (( وصله ی تحمیلی!))

چندیست که بی خود از  همه  می پرسم

آقا تو چقدر  شکل  عزرائیلی!

+نوشته شده در سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت0:29توسط ذکریا محمدی | |